
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست

خنده آدم میتونه فقط به اندازه هفده هیجده تا دندون باشه،
که مرتب یا نامرتب،
تمیز یا کثیف میریزن از بین لباش بیرون...
یا این که به اندازه یه صدای ممتد قاه قاه،
که دلپذیر یا گوش خراش،
بجا یا نابجا بلند میشه و اوج میگیره....
یا این که به اندازه اون قطره اشکی که وقتی میخندی گوشه چشمات جمع میشه ،
خنک و تازه ست و با یه حرکت همزمان دو تا انگشت کوچیکه هات...
از کنار چشات پاکشون میکنی...
خنده آدم هر شکلی میتونه باشه، هر شکلی....
اما باید باشه...
حتما باید باشه...
حتما حتما باید باشه...
واقعیم باید باشه...
از ته دلم باید باشه...
.
.
.
به بی ملاحظه گیهای این مردم بخند!
به همه چیزایی که نمیدونی و شاید هیچ وقتم نفهمی بخند!
به همه چی بخند! اگه ناراحتی به زور بخند!
اینم یادت باشه که خنده مال آدماییه که بیشتر از یه غصه دارن و پس نمیتونن گریه کنن،
یعنی دقیقا خود تو!

هست...
هست...
همه جا هست...
همه جا توی زندگیت سرک می کشه...
هر جور می خوای دست به سرش کنی و بهش محل نذاری فایده نداره...
باز هست...
اصلاً سعی نمی کنه دست از سرت برداره...
اصلاً...
و فقط منتظر یک لحظه است...
یک ثانیه، تا چنگ بندازه به وجودت...
...از این دلتنگی لعنتی گریزی نیست...
تلخ است، تلخ!
مثل یک بادام تلخ با مزه ای ابدی...
تلخ!
...

به یاد مرحوم هایده که به هنگام بهار این ترانه را می خواند:
بهار بهار باز اومده دوباره باز تمام دلها چه بيقراره
اما براي من دور ز خونه بهار ها هم مثل خزان مي مونه
بهار خونه بوي ديگه داره هواي خونه هميشه بهاره
اما براي من دور ز خونه بهار ها هم مثل خزان مي مونه
خونه هزار هزار تا ياد و يادگاري داره
بچگي و قلك و عيدي به يادم مياره
گلدون ياس رازقي بنفشه هاي باغچه
آينه و شمعدوني جهاز ِ مادرو رو تاقچه
بهار بها ر باز اومده دوباره باز تمام دلها چه بيقراره
اما براي من دور ز خونه بهار ها هم مثل خزان مي مونه
آن روز ها رفتنند
آن روز های خوب
آن روز های سالم سر شار
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی
آن روز های جذبه و حیرت
آن روز های خواب و بیداری
...
آن روز ها رفتند

و میگویند که ۲۴ سال پیش در چنین روزی به دنیا آمده ایم !
هرگز دريا را تعريف نكن
چون اگر به دريا نگاه كني،
و از آن تعريف كني،
بعد برگردي،
و سپس دوباره نگاه كني،
دريايي كه ميبيني،
ديگر همان دريايي نيست كه لحظه پيش ديده اي...
از كتاب آبي كوچك آرامش

HAPPY VALENTINE

من ساك به دست در ايستگاه،
منتظر آمدن قطار بودم،
قطاري كه ميدانم مسافر من در آن نخواهد بود،
و من چشم به راه قطار ايستاده ام،
و گاهي روحم را مي بينم كه پر مي كشد،
و ميرود آنطرف ريل قطار،
و قطار هر لحظه به من نزديكتر مي شود،
و من همچنان ايستاده ام در ايستگاه،
كه ناگهان سنگيني نگاه غريبه اي،
مرا به اين دنيا مي آورد،
و من چشم در چشم غريبه دوخته ام،
و قطار مي رود بسوي مقصدش
و من ساك به دست در ايستگاه
منتظر آمدن قطار ام...
