تبليغاتX
هذیان
وقتی تا این وقت از شب چراغهای خانه ات را روشن نمیکنی وقتی هیچ کس نیست و در تنهایی احمقانه ات هزاربار زندگیت را دوره میکنی وقتی فقط صدای ابی برایت مانده ...وقتی دست میکنی توی موهایت و فکر میکنی چقدر نوازش موهای صافت را دوست داری قصه ات غمگین میشود دختر!
+ نوشته شده در ششم بهمن 1390ساعت 20:56 توسط مینو |

من دچار تناقض شده ام...انگار دو آدم در من بطور موازی زندگی میکنند...آدمهای وقت شناسی که خوب باید محاسبه کنند تا کی سر از پوستین تن بیچاره من در بیاورند و عرض اندام کنند،مثل دو هوو که باید شبهایشان را بشناسند و پا از گلیمشان درازتر نکنند تا شیرازه زندگی نکبتشان از هم نپاشد.

آدمهای من خسته اند و کلافه...خودم از هر دوشان کلافه تر !زندگی من شناورست میان یک زن سنتی که با چادر گلدار از مهمانهای شوهرش با چای و شیرینی پذیرایی میکند مهمانهایی که آمده اند زیارت قبولی کربلا را بگویند...آدمهایی که برایشان شام میرزا قاسمی درست میکنم باسیر فراوان و کنار زنهاشان مینشینم و از طرح گلهای فرش وآرکوپال وزمین وزمان و دار ودیوار میگویم و همینطور همراهیشان میکنم در مسخره کردن جاریهایشان و از ته دل میخندم ...

آدم دیگر من شلوار جین با کفشهای یغور کت میپوشد شاید چون از ملوسی و نازی زنانه ایشش میشود...کوله میاندازد و هندزفری توی گوشش میگذازد و بیشتر راه خانه تا دانشگاه را همنوا با نامجو و کیوسک و زد بازی وشهرام ناظری والخ پیاده گز میکند...

+ نوشته شده در سوم بهمن 1390ساعت 0:13 توسط مینو |

بگذار خوشبختی همان کوچه باشد

کوچه ای حوالی میدان فلسطین

که من پایین تابلواش ایستاده ام و لبخند میزنم...

بگذار سهم ما از زندگی شیرین همان فیلم فلینی باشد که بعدش من برای تو کیک درست کنم

کیک دو رنگ با کشمش و گردو...


+ نوشته شده در یازدهم دی 1390ساعت 16:58 توسط مینو |