من دچار تناقض شده ام...انگار دو آدم در من بطور موازی زندگی میکنند...آدمهای وقت شناسی که خوب باید محاسبه کنند تا کی سر از پوستین تن بیچاره من در بیاورند و عرض اندام کنند،مثل دو هوو که باید شبهایشان را بشناسند و پا از گلیمشان درازتر نکنند تا شیرازه زندگی نکبتشان از هم نپاشد.
آدمهای من خسته اند و کلافه...خودم از هر دوشان کلافه تر !زندگی من شناورست میان یک زن سنتی که با چادر گلدار از مهمانهای شوهرش با چای و شیرینی پذیرایی میکند مهمانهایی که آمده اند زیارت قبولی کربلا را بگویند...آدمهایی که برایشان شام میرزا قاسمی درست میکنم باسیر فراوان و کنار زنهاشان مینشینم و از طرح گلهای فرش وآرکوپال وزمین وزمان و دار ودیوار میگویم و همینطور همراهیشان میکنم در مسخره کردن جاریهایشان و از ته دل میخندم ...
آدم دیگر من شلوار جین با کفشهای یغور کت میپوشد شاید چون از ملوسی و نازی زنانه ایشش میشود...کوله میاندازد و هندزفری توی گوشش میگذازد و بیشتر راه خانه تا دانشگاه را همنوا با نامجو و کیوسک و زد بازی وشهرام ناظری والخ پیاده گز میکند...
بگذار خوشبختی همان کوچه باشد
کوچه ای حوالی میدان فلسطین
که من پایین تابلواش ایستاده ام و لبخند میزنم...
بگذار سهم ما از زندگی شیرین همان فیلم فلینی باشد که بعدش من برای تو کیک درست کنم
کیک دو رنگ با کشمش و گردو...